... ما و روزهای پوشک گیرون
یکی بود یکی نبود قصمون با صدای " اونقه اونقه "نی نی نازم شروع شد و با دادن شیر بهش ، با بقل کردنش ، با بوسیدن روی ماهش و با دیدار هر روز و هر شبش ، مطمئن شدم که مامان شدم ...
مامان یه گل پسر قند عسل که هر دم و بازدمم فقط و فقط به خاطر وجود نازشه ...
حالا نزدیک دو سالی از این قصه شیرین میگذره...
حال من خوبه با داشتن این نی نی ناز ...
روزهام پر شادیه با این کوچولوی دوست داشتنی و سخت ترین لحظات هم اگه تو زندگیم باشه
که باید باشه
که اگه نباشه نمیشه اسمشو گذاشت زندگی
با وجود ماهش شیرین تر از عسل میشه ...
خدایا خودت مراقب این شیرینی باش تا هیچ وقت کام کسی رو تلخ نکنه ...
این نی نی دوست داشتنی این روزها بزرگ شده ...
بزرگ و عاقل ...
میفهمه خیلی خوب ...
این روزها قند عسلم داره از دنیای نی نی ها فاصله میگیره و میخواد پا بزاره به دنیای کودکانه ...
گرچه تازگیها با یاد گرفتن واژه " نی نی " خودش رو نی نی صدا میزنه...
قند عسلم داره راه های مستقل شدنش رو یکی یکی طی میکنه ...
مرحله اول که داستان غذا خوردن تکیش بود همزمان با یه سالگی، گرچه محبت بی رویه مادرانه من نمیزاره که کامل خودش غذاشو بخوره اما گهگاهی یه چند لقمه ای میخوره ...
یه چند وقتی میشه که تونستم با خودم کنار بیام و خودمو قانع کنم که دور تر از خودم بخوابونمش ...
خدا رو شکر خوب می خوابه اما روشنی صبح که میرسه ، هوای شیر خوردن به سرش میزنه و از لبه تختم میاد بالا و میگه : " ماماش شییییی" و بعد تا موقع بیدار شدن کنارم جا خوش میکنه و می خوابه ...
این هم از مرحله دوم استقلال...
یه دوهفته ای میشه که خیلی نرم و سبک داریم میریم به سوی گام سوم استقلال پسری...
مرحله پر حوصله خواه پوشک گیرون ...
خوب خیلی پیشرفت کردی با اینکه از نصف روز هم کمتر بدون پوشک میمونی ...
روزهای اول که خونمون رو گلاب بارون میکردی ، میخواستم صرفه نظر کنم از این کار ...
اما با دلداریهای مادری دارم ادامه میدم ...
خدا روشکر هم موفقیم ...
صبح ها بعد از خوردن صبحانه پوشکتو باز میکنم و میبرمت wc

جایزه هر بار جیش کردنت یه استیکر لبخند به انتخاب خودت و انتخاب محل نصبش توسط خودتِ ، که خیلی ذوق میکنی وقتی جایزه میگیری ، البته به شرط اینکه جیش بکنی تو لگنت نه تو شلوارت ...


با رسیدن موقع ناهار دوباره پوشکت میکنم و تا بعد از ظهر میمونه و اگه خونه باشیم بعد از بیدار شدنت در میارم دوباره و غروب که هوا سرد شد دوباره میبندم ...
دوست ندارم با زور و فشار و ضربتی ازت بگیرم پوشکتو ...
دیروز که از بیرون برگشتیم و رفتیم خونه مادری بعد از خوردن ناهار بهت فشار اومد و سریع بهم گفتی جیش جیش ، منم که فکر نمیکردم خودتو نگه داشتی برای شستنت بردمت که دیدم ازم میخوای تا جیش کنی اما چون برای اونجا هنوز لگن نخریدم مجبور شدی مدل ایرونی پی پی کنی ...
برام جالب بود که خودت بهم گفتی چون هر یک ساعت خودم میبرمت wc و جالب تر این بود که بعد از یه ذره جیش کردن که بهت گفتم اگه جیش کردی بلند شو ، گفتی :"نه نه" که یعنی بازم ادامه داره ...
منم بهمین خاطر برات جایزه بزرگتر خریدم و علت خرید جایزه رو بهت گفتم ...
خیلی برات جالب بود که عکس پیرهنت هم شبیه همون استکرهاییه که بهت جایزه میدم ...

اما از امروز که با اینکه میبردمت wc جیش نمی کردی ، اما با روشن شدن کولر وقتی داشتم رو بالشیها رو برا شستن در میاوردم ، سرما به جونت نشست و همونجا داشتی جیش کی کردی که همین گفتم نه سریع خودتو کنترل کردی سریع بردمت تو حموم که نزدیکترین جا بود ...
اینم برام جالب بود که خودتو کنترل کردی ...
خدا رو شکر روز به روز به استیکرها اضافه میشه و هم من خستگیم در میره و هم خودت تشویق میشی ...


امیدوارم که به خوبی و خوشی و هر چه زودتر این قضیه هم تموم بشه ...



... ما و روزهای پوشک گیرون
